![]() |
![]() |
|
|
سلام و سلام و سلام و .... تعجب نکنبد و ضمنن خوشحال هم نشید چون نمی خواممطلب بنویسم.البته روز ۲۰ فروردین یه مطلب میزارم که تحلیل انجمن علمیه....
خب می خواستم یه درخواست بکنم از چندنفر: اول اون ۱۰۶۹ معروف: آب از سر من گذشته پس رو بازی کنیم... دوم اون یکی که ایمیل می خواد: درسته که به اسم یه دوست اومدید ولی دوتا دوست که قایم موشک بازی ندارن و اسمشون واز هم پنهون نمی کنن ... پس شما هم رو بازی کنید... واستون فرستادم. سوم از بقیه: شما ها هم رو بازی کنید و البته نظر که می دید موضوعش من باشم و شما و اون مطلب. نه کسای دیگه... باشه؟ ممنون که قبول کردین. راستی یه قول از من داشته باشید: بیام همدان یه سری مطالب عمرانی خیلی خیلی قشنگ می ذارم رو وبلاگ که لذت ببرید... راستی سال نومبارک.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:8 توسط فانوس به دست... |
|
|
شک نکنید که درس مهمتره!!! سلام...سلام...سلام...و هزار تا سلام دیگه... آخه از قدیم گفتن که سلام سلامتی میاره. البته این رو فقط همون قدیما می گفتن! الآن دیگه آدما حاضر نیستن به هم نگاه کنن چه برسه به سلام... آخه از همون قدیم گفتن که سلام گرگ بی طمع نیست!!! می بینید آدما چه زود اقتصادی شدن. یه سوال بپرسم؟ اگه یه بار دیگه بگن که در مورد این موضوع یه انشا بنویسید شما چی می نویسید؟ "" علم بهتر از یا ثروت؟"" و "" می خواهید در آینده چکاره شوید؟"" هنوزم می گید علم؟یا هنوز دلتون می خواد معلم بشید چون شغل انبیاست؟ بی خیال این بحثا!!! می خوام بگم که تونستیم اولین برنامه انجمن رو اجرا کنیم... همون همایش روز بتن!!! همون همایشی که صداو نواخت خوشگلی داره اما هزارتا درد داره!!! درداش همون آدمایی هستن که ندونسته نظر می دن اونم یه روزمونده به همایش..درداش اون رفیقایی هستن که نمی دونن چرا ما این کار رو کردیم؟ و فقط اعتراض می کردن...اون آدمایی هستن که فقط گفتم ما همستیم و دیگه ما اونا رو ندیدیم حتی روز اجرا!!! اون مطالبیه که قرار بود دو نفر یگه بنویسن و ... ولی ننوشتن چون وقت نداشتن چون درس مهمتره چون درس مهمتره چون درس مهمتره... خب حتما درس مهمتره... ولی از هرچه بگذریم اینش باحال بود که توی کل برگه هایی که تو همایش تقسیم شد هیچ اسمی از من نبود نه اینکه فراموش شده باشم که به این دلیل بود من با بعضیا یه تفاوت دارم اونم اینه که اگه کاری می کنم برام اسم انجمن مهمتره نه شخص!!! به هر حال همایش از نظر اجرایی خوب بود ...نه ... خیلی خوب بود البته به عنوان تجربه اول... من هدفم این بود که کار گروهی رو دوباره تعریف کنم ولی این تعریف محدودشد به دو روز اجرا و قبل از اون روز هیچ کدوم از منادیان ندای گروه نبودند... همه فراموش کردن که قرار بوده چیکار کنن... این کار اول ما بود... برگزار شد... موفقیت آمیز... آخه هم رییس انجمن بتن گفت خوب بود هم مهمونا و هم حاضرین... ولی من می گم از اون لحاظ که خیلی گروهی نبود بد بود... الآن دارم برنامه رو تکمیل می کنم واسه آوردن پرفسور خالو واسه کنفرانس تحلیلی برج میلاد!!! امید وارم که موفق بشیم... یا علی... ف.ص(۹ مرداد ۸۶) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:14 توسط فانوس به دست... |
|
|
چه آروم وبی صدا گذشت.... سلام. می بینید چه آروم، زود و بی صدا گذشت... آره ... انگار همین دیروز بود که گفتم غروب دیدار طلوع خاطراته!!! یاد اون روز به خیر........................... خوش به حال خودم که این تابستون رو حال کردم . خداییش از همه لحاظ ... نه! به جز یه لحاظ. من می خواستم این تابستون یه سر برم سالن کشتی شهرمون. جایی که ۵ سال از نوجوونی و جوونیم رو اونجا گذروندم. بین همه اون آدمایی که وقتی باهاشون سرشاخ می شدم فقط مرام و معرفتشون رو به یادگار تو این دل لامصب جا می دادم... ولی بازم خوب شد که والیبال رو ادامه دادم و همین طور نجوم رو... از این حرفا که بگذریم، باید بگم که یه لشکر عظیم از کارای پیش بینی شده دارم که باید تو همدان انجام بدم اونم واسه انجمن علمیمون. دعا کنید که بتونم انجامشون برم . آخه لازمه، از دو جنبه یکی جنبه اول ودیگری که مهمتر از اولیه جنبه دوم نام داره!!! خب من به همه اونایی که اومدن اینجا و یه نظر دادن و من رو شاد کردن این روبگم که مخلصتونم عجیب. از نیمای عزیز گرفته تا گل کاکتوس و مریم و شادی و حسن و جواد و رضا و ... و از همه مهمتر عزیز دلم همون ۱۰۶۹. راستی ۱۰۶۹ من از شما یه چند مطلب طلب دارم. اول اینکه نگفتین که چرا نمی خواین اون ۱ باشه؟ بعدشم فقط سربسته بهم گفتین دروغگو و کسی که زیرآب می زنه و بعد می خواد همه چیز رو به غبار فراموشی بسپاره. ازت می خوام حالا که این آخرین مطلبیه که می نویسم شما هم جواب این سه مورد رو به صورت خصوصی یا عمومی برام بنویسی. راستی گفتم مطلب آخر... خداییش نمی دونم باشه یا نه ولی مطمئن هستم وقتی برم دانشگاه دیگه مثل اینجا وقت آپ کردن ندارم. امید وارم که من رو ببخشید ولی سعی می کنم یه سری مطالب براتون بنویسم از کارایی که اونجا انجام می دم. البته میام که ببینم کی نظر داده و چی گفته وحتما به نظراتون جواب می دم ولی نوشتن روقول نمی دم.... خب من دیگه باید شال و کلاه کنم و برم . دوباره باید ساک و کیف به دست برم .البته این سفر یه کم طولانی میشه . من هفته دیگه می رم و بهمن ماه برمی گردم شهرمون!!! حالا شما فک کنید که من چطوری اونجا دووم میارم. سرتون رو دردنیارم. به امید دیداری دیگه... یا علی!!! (ف.ص ۶شهریور۸۶)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:22 توسط فانوس به دست... |
|
|
دستان پینه بسته خدا را خواهم بوسید .... ای یار با تو هستم، آری با تو ... با تویی که بر چشمانم جشم بندی زدی به بزرگیه بیست سال زندگی و آنهم دریک روشنایی به نام تجربه ، به بهانه خودشناسی و در دستانم قرار دادی سازی با نام دانشجویی ، برای نواختن ، که نه کوک بود و نه سازی بود برای نواختن که تنها تخته پاره ای بود رها که مرا از چشمه تلاش در مزرعه اندیشیدن دور می ساخت ، به بهانه امید ، در زیر پرده بی انتهای شب که زیبایی خورشید را از من می گرفت به بهانه وجود ستارگانی بی شمار در شب ،به گونه ای که دیروزم را برای ساختن امروزش ا ز فردای من جدا می ساخت به بهانه "" چو فردا شود حرف فردا زنیم"" و دوباره وچندباره با تو هستم .... بدان که امروز بوسه ای بر دستان پینه بسته خدایم خواهم زد نه از برای طلب آمرزش که از برای بی ریا بودن مهر و محبتش و آن هم به آن سبب که مرا در این ظلمتکده شب بیدار می کند و در روشنایی هدایت با پارچه ای به لطافت ابرهای بارانی اش بر دستان چین و چروک دارش که شاید برای ندیدن آن پینه هاست از روی حیا ،به دنبال خود می کشد و چه لذت بخش است این کشش... و من با خود عهد بسته ام دیگر آن روز ها را به باد فراموشی بسپارم و تنها غباری بر جای می نهم که سوار آن تنها نامش تجربه است و جولان می کند در کوچه باغ خاطره... ف.ص(۲۵ مرداد ۸۶)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:39 توسط فانوس به دست... |
|
|
** تو پرانتز داشته باشید که این مطلب کوتاه ویژه بچه های دانشگاه بوعلیه... دانشکده مهندسی...گروه عمران... ورودی ۸۵... البته شاید در مورد خیلی ها صادق باشه ولی مخاطب من اونا نیستند...**
در این تاریکی به دنبال چه می گردی ای دوست... و چه زیبا به نظاره نشستیم آنگاه که مرگ فرهنگی در وجودمان رخنه می کرد درآن روز که برای دوستی ها "" تا "" مشخص می کردیم... و در تاریکی به دنبال چه می گشتیم؟ آری ... فقط به دنبال تاریکی گشتیم و دیگر هیچ... ...و ای دوست ! دوستی هایمان طولانی شده است.حال زمان خیانت فرا رسیده است به این بی بهای امروز...!!! ف.ص(۱۶ مرداد ۱۳۸۶) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:40 توسط فانوس به دست... |
|
|
اینجا ترمینال نیست ... سلام. می خواستم یه اتفاق که دیروز رخ داد رو واستون بگم. دیروز عصر حوالی ساعت ۶ بود که یه دوستم واسم اس ام اس زد با این مطلب : (عکس ماشین بود و قلب) این قلب منه. اگه فکر می کنی که به یادت نیستم با همین ماشین قلبم رو له کن. منم از اونجایی که تخصص ویژه ای در تغییر متن دارم اینو تغییر دادم به : این قلب منه. بدو بیا این ماشین رو پنچر کن که اومده دم خونت پارک کرده!!! و فرستادمش یه جایی...! بعد فکر کردم اگه جواب بده که : من چندتا ماشین رو باید پنچر کنم؟! (یعنی قلب من شده پارکینگ!!!) من چه جوابی باید بهش بدم؟ یهو یه متنی اومد تو ذهنم : صبر کن...صبر کن... هرچی بیبشتر که دقت می کنم این ماشین واسم آشناست. اینکه ماشین خودته. ایول... بیارش تو... خب خیر گذشت .. نه اون اس ام اس داد و نه من جواب... ولی خداییش تو قلب بعضی از این آدما یه ترمینال به وجود اومده که ... ف.ص( ۱۵ مرداد ۸۶) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:15 توسط فانوس به دست... |
|
|
... و به راستی درست و استوار گفته است : باغبان گر چند روزی صحبت گل بایدش در جفای خار هجران صبر بلبل بایدش چرا که امروز تنها در میان دهکده متروک خیال و با قدم هایی رها پا بر ساحل دور از دریای وفا می گذارم و زمزمه ای دارم به بلندای جدایی که بر لبان بسته ام نقشی دارد به پهنای امید... امید به اینکه روزی نمناکی وجود قطرات باران را بر جبین خسته ام احساس خواهم کرد... چرا که امروز دیگر نیازی به فرو کردن تیر کلامتان در قلب و پیکر نحیفم نیست چرا تنها با چیدن پرهای کلامم زندگی را از من گرفته و دیگر امیدی نیست مگر به روزی که نمناکی قطرات باران را ... و چه سخت است این انتظار و به راستی که خدایم نیز خود منتظر است " و من نیز از منتظرانم" پس به این نجوای درونم ادامه می دهم " ببار ای باران... ببار..." ف.ص(۱۰/مرداد/۸۶) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:49 توسط فانوس به دست... |
|
|
الان 2 ماه که دور از همدانیم.دور از همه چی. آن روز ها گذشتند.روزهای پیاپی شوروزندگی روز های که بوی امید میداد . لحظه های که مرا تا اوج خوشبختی میرساند.آنجا که به ابرها دست میکشیدم و با تلالو خورشید زندگی میکردم و ثانیه های که دریای نیلوفر قلبم قد میکشید اما.... حالا من مانده ام و دلتنگ .من مانده ام و دنیایی حرف نگفته. حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره.انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ . انگار از زهن زمان پاک شده ام ودر سیاهی سمج روزهای بی پایان گم کاش میتوانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:36 توسط فانوس به دست... |
|
|
با اجازه شما ... با سلام به همه البته سلامی که گرمای محبت اون به اندازه درجه حرارت ولایت ما باشه یعنی حدودا ۵۲ درجه بالای صفر!!! چیه تعجب کردید که من چطوری زمستون رو توی همدان با ۳۰ درجه زیر صفر زندگی می کنم و تابستون رو با ۵۲ درجه بالای صفر!! ولی مهم نیست مهم اینه که من این گرمای محبتی که از سلام این موقع ایجاد میشه رو به شما دادم یعنی که همتون رو دوست دارم. همه اونایی که به اینجا اومدن و یه چند دقیقه ای مهمون من بودن . امید وارم که تونسته باشم مهموندار خوبی واسه همه باشم . خب با تمام این توصیفات می خوام بگم که من یه چند روزی رو نیستم و می رم که یه حالی به این دل خراب شده بدم!! اگه آقا نیما آپ کرد که هیچ وگرنه من تا یه مدت نیستم . راستی اون آقا یا خانمی که از بیو ۸۵ اومده یه خوش آمد گویی ویژه واسه شما و شرمنده که شعرام باب طبع شما نیست. البته شعر که نه یه جورایی میشه گفت دلنوشته. ولی ... و اما آقا نیما اینکه چرا از بارون بد میگم چون بارون واسه من مثل همون پشت شیشه زدنه. فعلا که نتونستم شیشه رو بشکنم یا پنجره رو باز کنم ولی امید وارم یه روزی... تا بعد ف.ص |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:59 توسط فانوس به دست... |
|
|
کلبه آرزو ! مي خوام امروز بشينم پشت اون خونه قلبت بزنم در تا بذاري من بشم مهمون قصرت مي خوام نگاه نازت بشه سايه وجودم زير سايت بشينم ،واسَت از دلم بخونم مي خوام بخونم که چقدر واسم عزيزي بدوني دوسِت دارم ،واسم کي هستي با سيصد تا ستاره اومدم به ديدارت تا بذاري ببينم اون گل رخسارت سرزمين دل من از اون کلامت گلشنه تمام وجود تو گرمي کلبه عشق منه تموم کوچه هاي قلبم رو بلد شدي واسه موندنت متکي به هر کلک شدي يه روز با اون نگاهت مي زدي تيري به سينم چند روزي هم تو رو تو خیالم نمی ديدم می خوام برم از اینجا ، برم کنار بارون بگيم و بشنويم از همه حرف دلامون ف.ص (4 مرداد 86) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:41 توسط فانوس به دست... |
|
|
قناري ها... رو يه شاخه نشستند همون دو تا قناري ف.ص(۲۷ تیرماه ۸۶)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:41 توسط فانوس به دست... |
|
|
این مطلب و با اجازه آقا فاضل نوشتم... عابری هستی ميان رهگذران ناآشنا که نگاهشان بوی آشنای شهرت را نمی دهد ، بر زمينی که بار سنگين هزار گام رفته و بازآمده را تا انتهای فراموشی جهان بر دوش کشیده است . در چشمانت اما جدال ابر ست و آبی تنهای آسمان ... بوی باران و بوی خاک ... و گويی تنها تو هستی که ميان هياهوی گريز همشهريانت از جشن باد و باران و غبار ، بی هراس ، گام هايت را به دنبال قطره های گمشده باران می کشانی .حال ؛ چتر خسته سکوت را کنار راه هميشه رو به رفتن های ناپيدا مگذار و چشم مبند . مگذار بوی تنت ميان رقص شادمانه برگ های سبز به سوی غربتی در ناکجای آبی ابرپوش آسمان رود و گم شد . بدان ! راه خاکی است و پر از سنگ های کوچک و بزرگ ؛ همان سنگ هايی که در کودکی بازيچه شوق لی لی تو بود و اين روزها گاهی کسی با آن شيشه ی دلت را می شکند يا بر درياچه ی دل تو موج می اندازد . در این میان ؛ راه تو باید ؛ راهی باشد برای تمامی فصول . در پاييز ، چشم اندازی برای غروبی قرمز در پشت درختان رنگ به رنگ و باران برگ و بوی خاک خيس . در زمستان ، زمينی برای ابديت سپيد برف ها که آرام و بی صدا کنار يکديگر می نشينند و به آسمان خيره می شوند تا ابرها بار سفر ببندند و خورشيد نمايان شود . در بهار ، گهواره ای با کودکی خندان ، جوانه های سبز بر شاخه های خيس از برف درختان ، باد ، ابرهای پر طراوت بارانی ، مستی و سرخوشی گل های بنفشه در دامن خاک و در تابستان ، فراوانی ، لذت سيراب شدن از پی تشنگی و گرما ، آسايش سايه ای خنک در دشتی بيکران ، داغی آفتاب و خنکای چشمه ها و رودها ، آرامش دريا. امیدوار باش ؛ و بدان قصل دیگری در راه است حتی اگر آن فصل زمستان باشد می توان لذت برد ؛ فقط کافی است ایمان داشته باشی فصل دیگری در راه است .... ! می دانم ! دفترت پر است از حرف های باران خورده ؛از قلمرو آفتاب گذشته ای و از جاده سراغ آخرین حرف گمشده و غروب نگاه های آشنا را گرفته ای . این جا پر است از راه های نرفته ؛ اما راه های بی ترانه ؛ بی ماه و بی باران می دانی ! نمی گویم فراموش کن ! چون این فراموشی است که حتی آسمان را غافلگیر می کند و و ناگاه بی امان می بارد ؛آسمانی باش که اگر هم بخواهی نتوانی نقره ماهت و نم بارانت را از افراد دریغ کنی آهسته از متن تاریکی بگذر و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان شمعی روشن کن و بغضت را بگذار بماند و دیر برود اما حرفت را به باد بسپار ؛ حرف تو چون کاغذ مچاله ای در باد می رود و نمی دانم کجای این ناکجایی رها می شود تا دورترین جاده های بی شب و بی تمام و ماه را بیدار می کند . تحمل پنهانت را باز از سر گیر و برایم هجی مکن که تحمل تنهائیت را باد برد .مگر مقابل کتاب بی معجزه ایستاده ام که باور نکنم خستگی ات را از این همه خواب های طولانی بی انتها ولی می دانم ا آنچه می خواهی تا لمس کنی ، از تمام دنیا ، تنها ریگی است غلتان در رودخانه ای که آرامش شبانه جنگل را آشفته می کند... و آنچه می خواهی تا دیگر دوستت نداشته باشی و همان بت پرستیده شده شوی ، از تمام دنیا ، تنها گرفتن پنجره است . اما ! پنجره را از خود مگیر ! آفتاب را پهن کن روی چشمان خیست ، منتظر بمان تا خشک شوند و حروف را از نو هجی کن. شاید مردم این قبیله زبان ترا نمی فهمند که دائم بدرقه ات می کنند جاده تنهایی را مسافر شوی ! می دانم ! تو که چیز زیادی نخواستی ! فقط خواستی خوابهای مچاله را برایت تعبیر کنند ...اما خواب های ساده ات را بنویس تا گم نشوند بگذار تمام این آسمان و تمام راه های بی ته دریا هم ارزانی آنهائی باشد که چیزی از خیسی باران نمی فهمند اما چشمهایت که خشک شد ؛ خواب های مچاله را بر دار ... و بدان ! حتما کسی هست تا این کاغذ مچاله را بخواند ای کاش از پس هر غباری ، رنگين کمانی بر چشمان بارانی ات خيمه زند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:52 توسط فانوس به دست... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هرجای ایران زمین که باشیم به هم افتخار می کنیم !!!
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
بچه های زیست 85 بوعلی همتا ... اين وبلاگ جنبه سرگرمي و تبليغات دارد .. كلبه عشق مريم و يزدان ... از دوستان شاعر و باحال شادی شیطونه |
|
RSS
|